مناسبت­ها
جستجو
اعضا

خبر

فقه سیاسی به‎مثابه سنت تجدید شونده در گفت‎وگو با دکتر نجف لک‎زایی

حجت‎الاسلام دکتر نجف لک‎زایی از آن دسته از محققان معاصری است که علاوه بر درک محیط حوزه‎‎‎های علمیه در سطوح عالی، تحصیلات دانشگاهی خود را تا مقطع دکترا در رشته علوم سیاسی پیگیری کرده. وی که اکنون ریاست پژوهشکده علوم و اندیشه سیاسی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی را برعهده دارد، آثار خواندنی بسیاری در حوزه اندیشه سیاسی منتشر کرده است که از جمله آن‎‎‎ها می‎توان به «بیع الخیار از منظر فقه و اقتصاد»، «اندیشه سیاسی صدرالمتالهین»، «مشروعیت سیاسی» و... اشاره کرد. لکزایی در این مصاحبه پس از تبیین تحول‎پذیری دانش فقه تلاش کرده است به توضیح نسبت فقه با سیاست و لوازم آن بپردازد.

 

نسبت فقه سیاسی با میراث فقهی گذشتگان چیست؟ آیا این نسبت از قبیل همان نسبت ابواب گوناگون فقه با پیکره کلی فقه است یا از باب تجدد در فقه محسوب میشود؛ چنان نسبتی که عدهای در مورد علم کلام مطرح مینمایند؟

در میان دانش‎‎‎های اسلامی، با توجه به اوضاع و احوال زمانه و نیاز‎‎های انسان، دانش‎‎های مختلفی به‎وجود آمده است. بعضی از این دانش‎‎‎ها ثابت و فرازمانی هستند و در گذر زمان دچار تغییر چندان جدی نمی‎‎شوند. مثل دانش اصول دین و اعتقادات، ولی بعضی از دانش‎‎‎ها هستند که با توجه به مقتضیات زمان و مکان و مقدورات، امکانات و توانایی‎‎‎ها و شرایطی که وجود دارد تغییر می‎کنند که فقه ازجمله این دانش‎هاست. مثلا امروزه ابزار‎‎های جدیدی در حوزه ارتباطات، رسانه و مسائل هنری و... به‎وجود آمده است. سوالات جدیدی درباره ماهواره، اینترنت، شرکت‎‎های هرمی و... مطرح می‎شود که فقیه باید به آن‎‎ها پاسخ دهد. در این حالت اصولا نمی‎توان این سوال را مطرح کرد که آیا در گذشته، این مباحث هم مطرح بوده است یا خیر. این‎‎ها مباحث جدیدی هستند که باید متناسب با شرایط جدید به آن‎‎ها پاسخ داده شود. اما اگر به این شکل کلی سوال کنیم و بگوییم آیا در گذشته فقه پاسخگوی مسائلی که در عرصه ارتباط‎‎‎های اجتماعی یا در عرصه هنر مطرح می‎شده، بوده یا نبوده است، می‎گوییم بله بوده است.

اما نکته مهم‎تری هم در اینجا مطرح است. اساسا می‎بینیم توان ما در شرایط مختلف فرق دارد. مثلا شخصی پولدار است، می‎گوییم او مستطیع بوده و حج بر او واجب است. در مورد شخصی که امکانات مادی و سرمایه چندانی ندارد و فقیر است، می‎گوییم حج بر او واجب نیست. یعنی اصولا صدور حکم به مقدورات و توانایی‎‎‎های فرد بستگی دارد که متغیر است، ولی در عرصه اعتقادات این‎گونه نیست؛ یعنی وقتی قائل به توحید هستیم. حتی اگر یک میلیون سال هم بگذرد قائل به توحید هستیم، یعنی نمی‎توان گفت زمانی می‎آید که توحید، خوب نباشد. انسان موحد قائل به توحید است. اگر کسی قائل به شرک شد اصولا دیگر موحد نیست و از چارچوب توحیدی خارج است، چنانچه اگر کسی قائل به امامت نباشد گفته می‎شود از چارچوب مذهب تشیع خارج است. بنابراین باید توجه داشته باشیم که بیشترین تحول در فقه، نسبت به کلام و اخلاق اتفاق می‎افتد به‎خاطر اینکه دانشی است که بیشتر درگیر مقتضیات مکان و زمان می‎شود و بیشتر با مسائل اجتماعی هم‎مرز است و باید پاسخگوی این‎‎ها باشد.

در حوزه فقه، در فقه سیاسی نسبت به سایر بخش‎‎‎ها تحولات بیشتری اتفاق می‎افتد به‎خاطر اینکه اساسا زندگی سیاسی متغیر است؛ چون زندگی سیاسی متغیر است فقه سیاسی هم در تغییر است و باید به پرسش‎‎‎های مختلف جدیدی پاسخ دهد. فقه حکومتی یا فقهی که باید پاسخگوی تکالیف ما از منظر شرعی در حوزه سیاست باشد گسترده شده و باید این مسائل را پاسخ دهد. لذا اگر کسی بپرسد آیا این مسائل در گذشته بوده است، پاسخ این است که نه، این‎‎ها مسائل جدیدی است. به قول فقها این مسائل، «مسائل مستحدثه» است. اما اگر سوال را به‎صورت کلی‎تری مطرح کنیم و بپرسیم آیا در گذشته هم فقها به پرسش‎‎های سیاسی عصر خودشان جواب می‎دادند؟ پاسخ این است که بله. فقها در گذشته هم به مسائل سیاسی عصر خودشان جواب می‎دادند؛ نه به مسائل سیاسی امروز چون بسیاری از این مسائل در گذشته مطرح نبوده است.

  نسبت فقه سیاسی با علوم سیاسی و دانش‎‎‎های همگن با آن چیست؟

برای اینکه به این سوال پاسخ دهم ناگزیرم به این نکته اشاره کنم که مبنای تقسیم علوم اسلامی، لایه‎‎‎های وجودی انسان است. در بحث انسان‎شناسی اسلامی گفته می‎شود انسان سه لایه عقل، نفس و حواس دارد. براساس لایه وجودی عقلی، گفته می‎شود اصول دین وجود دارد که در علم کلام مورد بحث قرار می‎گیرد. همین‎طور فلسفه وجود دارد که از مباحث عقلی بحث می‎کند یعنی هم منبع‎ آن عقل است و روش آن هم گاهی عقلی بوده و گاهی هم می‎توان از روش‎‎های دیگر استفاده کرد. در بحث لایه دوم یعنی لایه نفسانی، علمی که به‎وجود آمده، اخلاق است. موضوع اخلاق، فعل نفس است. لذا از رذایل و فضایل نفسانی صحبت می‎کند. مثلا می‎گوید تواضع، امری خوب است و تکبر، امری بد است یا ریا، امری بد و اخلاص، امری خوب است که تواضع، تکبر و ریا افعال نفس است. یکی هم رفتار‎‎های ماست که ظاهری است و با حواس و با بدن مانند دست، پا، چشم، گوش و... انجام می‎دهیم که فقه برای این موضوع به‎وجود آمده است؛ یعنی فقه پاسخگوی این نظام رفتاری است. اما ویژگی همه این‎‎ها این است که هنجاری است؛ یعنی با ارزش‎‎‎ها آمیخته است یعنی هم آن بخش کلامی، ارزشی است و از منبع وحی، تغذیه می‎شود و هم بخش اخلاق، علم هنجاری و هم همین بخش فقه، علم هنجاری است. با این نکته که عرض کردم وظیفه‎ فلسفه سیاسی یا کلام سیاسی، اخلاق سیاسی و فقه سیاسی این است که مسائل سیاسی را با رویکرد هنجاری پاسخ دهند و بررسی کنند، اما غیر از این‎‎ها یعنی غیر از منبع عقل و منبع وحی، منبع دیگری بهنام تجربه بشری هم وجود دارد که به تبیین واقعیات و نه به بیان خوب و بد‎‎ها می‎پردازد. نه اینکه باید و نباید‎‎ها را به ما بگوید و نه اینکه واجب و حرام را به ما بگوید، بلکه می‎خواهد به ما بگوید که واقعه‎ای در بیرون چگونه اتفاق می‎افتد. مثلا می‎گوید انقلاب چگونه اتفاق می‎افتد. محققی 20 انقلاب روی داده در جهان را بررسی می‎کند و به نتیجه‎ای می‎رسد و نظر خود را در مورد وقوع انقلابها بیان کرده و تئوری‎پردازی می‎کند. اما کاری به خوب و بد بودن آنها ندارد. به ما می‎گوید انقلاب چگونه اتفاق می‎افتد؟ چرا اتفاق می‎افتد؟ در واقع آنچه را که هست و اتفاق می‎افتد برای ما تبیین می‎کند. این کار اصطلاحا علم تجربی نامیده می‎شود. این انتظاری است که ما در ساحت دانش سیاسی تجربی داریم.

اما زمانی سوال این است که انقلاب خوب است یا بد؟ باید انقلاب کنیم با نباید انقلاب کنیم؟ این سوالی است که به پاسخ هنجاری نیاز دارد. فقه سیاسی به اینکه چه‎کاری را باید انجام دهیم و چه‎کاری را نباید انجام دهیم پاسخ می‎دهد. اما این را که این پدیده‎‎‎ها چگونه اتفاق می‎افتند علم سیاست برای ما تبیین می‎کند. 

 آیا فقه سیاسی در آرمانیترین نقطهاش میتواند بینیازکننده ما از این دانش‎‎‎ها باشد؟ اساسا آیا میتوان فقه سیاسی را نوعی بومیسازی علوم سیاسی تلقی نمود؟

فقه سیاسی عهده‎دار پاسخگویی به پرسش‎‎‎هایی است که در عرصه رفتار‎‎های انسان قابل انجام است؛ آن هم رفتار‎‎های هنجاری، اما دانش‎‎های دیگر هر کدام بخش مربوط به خود را انجام می‎دهند. مثلا اگر اخلاق باشد باید وظایف خود را انجام دهد. اگر کلام باشد باید وظیفه خود را انجام دهد. اگر علم تجربی باشد باید وظیفه خود را انجام دهد. دانش فقه ما را از وجود هیچ دانش دیگری بی‎نیاز نمی‎کند. برای اینکه اصلا قرار نیست فقه، وظیفه آن‎‎ها را انجام دهد. اگر فقه گفت«اکنون تکلیف است که انقلاب کنیم»، حالا سوال پیش می‎آید که چگونه باید انقلاب کنیم؟ علم تجربی، علم سیاسی به این سوال پاسخ می‎دهد. اگر فقه گفت «انقلاب نکنید. انقلاب و قیام حرام و ممنوع است»، علم سیاست به ما می‎گوید چگونه می‎توان از وقوع انقلاب جلوگیری کرد. پس فقه، ما را از دانش دیگری بی‎نیاز نمی‎کند. فقه دانشی است که وظیفه خود را انجام می‎دهد.

 مطالعه تاریخی نشاندهنده این مسئله است که فقها همواره پیرو مباحث فقهی به عرصه‎‎‎های سیاسی ورود کردهاند؛ لکن هرگز سخن از فقه سیاسی در معنایی که امروز دنبال میشود، نراندهاند. سوال این است که دهه‎‎‎های اخیر چه تحولی را بهوجود آورده که طرح فقه سیاسی را موجب شده است؟

جامعه ما، جامعه‎ای اسلامی است. فقه هم دانشی اسلامی است؛ یعنی تا عده‎ای مسلمان نباشد اصلا فقه اسلامی مطرح نمی‎شود. وقتی کسی مسلمان است، می‎خواهد پاسخ تکالیف خود یا به‎عبارت دیگر هنجار‎‎هایی را که تعیین‎کننده نظام رفتاری اوست از دانشی بهنام فقه، استخراج کند و بیرون بیاورد. در ایران، انقلاب صورت گرفت که انقلابی اسلامی بود. بر این اساس، حکومت اسلامی مستقر شد و نظام قانونگذاری آمد که می‎خواست براساس قوانین اسلامی، قانون بنویسید و چیزی که مغایر قانون اسلامی باشد تصویب نکند. قوه قضائیه می‎خواست براساس فقه اسلامی کار قضاوت را به پیش ببرد و رهبری هم می‎خواست تحقق‎بخش شریعت باشد. بنابراین طبیعی بود که این پرسش‎‎‎ها مطرح شود که سیاست خارجی مطلوب از نظر اسلام چگونه است؟ سیاست داخلی مطلوب از نظر اسلام چگونه است؟ یعنی علاوه بر علم سیاست که بحث‎‎‎های تجربی را برای ما بیان می‎کند و دستاورد‎‎های تجربی بشر را در اختیار ما قرار می‎دهد، فقه سیاسی هم نیاز داریم که بخش هنجاری را به ما بگوید. چون جامعه ما، جامعه‎ای اسلامی است و به این خاطر است که بحث فقه سیاسی بیش از گذشته مطرح می‎شود و امروز هم انتظار این است که فقه سیاسی فعال باشد و در دانشگاه و حوزه مطرح شود، هرچند که هنوز این امر محقق نشده است. یعنی هنوز در دانشگاه‎‎‎های ایران، رشته‎ای بهنام فقه سیاسی وجود ندارد و هنوز در حوزه‎‎‎های علمیه رشته‎ای بهنام فقه سیاسی که مطرح باشد وجود ندارد. تنها در حاشیه حوزه‎‎‎های علمیه و در برخی از مراکز پژوهشی، بحث فقه سیاسی مطرح است. در پژوهشکده علوم و اندیشه سیاسی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، گروه پژوهشی فقه سیاسی تاسیس شده که بیش از 10 سال است فعال است و آثار مختلفی را هم منتشر کرده و رشته ارشد فقه سیاسی نیز طراحی شده. تنها مدتی است که در جامعهالمصطفیالعالمیه رشته فقه سیاسی دانشجو می‎گیرد؛ یعنی تنها مرکزی است که به شکل آموزشی در این رشته فعال است.

 برخی از پژوهشگران قائل به نوعی زوال اندیشه سیاسی هستند. شما پیش از این، سخن از استحکام راندهاید. بررسی میراث مکتوب فقهی و سنت فعلی فقها در برخورد با پدیده‎‎‎های مربوط به حوزه قدرت و سیاست تا چه اندازه در توجیه این استحکام نقش دارد؟

بحثی که بنده مطرح کردم، بحث استحکام نبوده بلکه بحث تداوم بود. بحثی که بنده مطرح کردم این بود که اندیشه سیاسی و از جمله بحث فقه سیاسی، تداوم داشته هرچند ممکن است به‎لحاظ تاریخی دوره‎‎‎هایی را مورد شناسایی قرار دهیم که بگوییم اندیشه سیاسی در ایران دچار رکود شده است. این را می‎پذیرم که در دوره‎‎‎هایی رکود بوده اما همواره این‎گونه نبوده است. مثلا در دوره انقلاب مشروطه فقه سیاسی، پویایی جالبی از خود نشان داده است. یعنی آثار مستقلی را مشاهده می‎کنیم که فقها در رشته فقه سیاسی به رشته تحریر درآوردند مثل کتاب «تنبیه الامه و تنزیه المله» آیت‎الله نائینی. در دوره جدید بعد از مشروطه بحث انقلاب اسلامی که مطرح می‎شود براساس کتاب «ولایت فقیه» حضرت امام (ره) است که انقلاب اسلامی هم براساس اندیشه‎‎‎های امام (ره) و رهبری ایشان اتفاق افتاد. اگر بگوییم بعد از فارابی، دیگر اندیشه سیاسی نداشتیم -که برخی این‎گونه معتقدند - آن وقت این سوال پیش می‎آید که زندگی سیاسی مردم چگونه ادامه پیدا کرد؟ قیام‎‎ها، انقلاب‎‎ها و اتفاقاتی که در جامعه ما روی دادند، چگونه صورت گرفتند؟ یعنی این امکان وجود دارد که همه این‎‎ها بدون اندیشه اتفاق افتاده باشد. پس این کتاب‎‎‎ها و آثار چیست؟ منابعی که خلق و تولید شده، چیست؟ مثلا «روضه الانوار عباسی» به‎عنوان کتاب مفصل سیاسی (حدود هزار صفحه) که بنده آن را تصحیح کردم و منتشر شده، در دوره صفویه توسط محقق سبزواری در آیین و رسم مملکت‎داری برای شاه عباس دوم نوشته شده است، پس این آثار، اندیشه سیاسی نیست؟ یا مثلا «تحفهالملوک» که توسط سیدجعفر کشفی از علمای دوره قاجاریه نوشته شده، (کتابی در حدود هزار صفحه) که دکتر عبدالوهاب فراتی آن را تصحیح کردند و توسط پژوهشکده علوم و اندیشه سیاسی منتشر شده است یا کتاب دیگری از سیدجعفر کشفی به نام «میزانالملوک» یا «هجده رساله علما» در بحث مشروطه که توسط دکتر زرگری‎نژاد تصحیح و چاپ شده و دیگر آثار سیاسی که قبل و بعد از انقلاب نوشته شده است، پس اینها چه هستند؟! به‎نظرم کسانی که از بحث زوال اندیشه سیاسی در ایران صحبت می‎کنند شاید دقت در تعبیر ندارند یا تعریف خاصی از اندیشه سیاسی دارند. در پژوهشکده علوم و اندیشه سیاسی پروژه مستقلی در نقد این اعتقاد بهنام «تداوم اندیشه سیاسی در ایران» انجام شده که اگر کسی علاقه‎مند است می‎تواند این کتاب را مطالعه کند. به هر حال آنچه که این نظریه را رد می‎کند، آثار علمی تدوین شده توسط اندیشمندان و علماست که در این مدت نگاشته شده.

 عدهای با تحلیل تاریخی نشان میدهند که سیاست و علوم مرتبط با آن، زاییده عالم مدرن و از اقتضائات آن است و بر این نظرند که چون فقه، پرورش یافته سنت فکری مسلمین است، سخن از فقه سیاسی بهمنزله سخن گفتن از دایره شش ضلعی است و گاه نیز آن را اساسا متضمن نوعی التقاط میدانند. آیا با این دیدگاه موافقید؟

بعید می‎دانم این‎گونه سخن‎‎‎ها و نظرها، اعتقادی عالمانه باشند به‎خاطر اینکه در تاریخ اندیشه سیاسی این اجماع بین اندیشمندان سیاسی وجود دارد که وقتی می‎خواهند تاریخ اندیشه سیاسی را شروع کنند می‎گویند انسان مدنی‎الطبع است و لذا می‎گویند از زمانی که انسان متولد شده و به هستی راه یافته، سیاست هم با آن بوده چون انسان، موجودی است که ذاتا سیاسی است؛ لذا تاریخ اندیشه سیاسی را از دوره باستان (یونان باستان، ایران باستان و... ) شروع می‎کنند. یعنی مثلا امپراتوری ایران که در دوره هخامنشی از سند تا مصر امتداد داشته، سیاست و اندیشه سیاسی نداشته است؟! آیا سیاست، امروزه و در دوره مدرن متولد شده است؟ این اعتقاد و سخنی است که با واقعیات تاریخی اصلا سازگاری ندارد. حکومت‎‎هایی که در طول تاریخ بوده‎اند، اگر سیاستی نداشتند پس چه داشتند و چگونه جامعه را اداره می‎کردند؟ مگر اینکه بگوییم برخی از تعریف‎‎‎ها و نگرش به سیاست، جدید است و پیشینه‎ای ندارد. بله، در این اعتقاد شکی نیست. ممکن است امروزه دانشمند علوم سیاسی یا دانشمندی در حوزه فقه سیاسی، حرف جدیدی بزند و نظریه و اندیشه و مطلب سیاسی جدیدی ارائه دهد که این امر ایرادی ندارد. پرونده این امر که بسته نیست. علم همین است. تولید علم نیز همین است. لذا به‎نظر می‎رسد که این سخن، حرف عامیانه‎ای باشد. بعید است که دانشمند علوم سیاسی، چنین حرفی بزند.

اینکه بخواهیم فقه را پاسخگوی مسائل سیاسی بدانیم، دو گونه تصور می‎شود که یکی از آن‎‎ها نادرست و یکی از آن‎‎ها درست است. اگر کسی بگوید مقصود از فقه سیاسی این است که «به مسائل امروز، پاسخ‎‎های قدیمی بدهید!»، این حرف نادرستی است اما اگر منظور این باشد که فقه سیاسی، دانشی است که به پرسش‎‎های امروز، پاسخ‎‎های امروزی می‎دهد؛ سخن درستی است. انتظار از دانش فقه سیاسی مثل همه دانش‎‎های دیگر این است که سوالات امروز ما را پاسخ دهد. برای همین امر است که حتی در موضوع تقلید، فقها از قدیم‎الایام می‎گفتند از مرجع تقلیدی که از دنیا رفته، نمی‎توان تقلید کرد مگر با اجازه مجتهد زنده؛ یعنی بحث این است که مرجع تقلید باید زنده باشد. چرا باید زنده باشد؟ به‎خاطر اینکه ممکن است در شرایط جدید، حکم مسئله‎ای تغییر کند. مرجع تقلید باید زنده باشد تا این نظر را به مکلفین خود بگوید. مثلا در یک زمانی شطرنج، قمار بوده است و مرجع تقلید فتوا می‎داده که حرام است. الان از حالت قمار، تغییر وضعیت داده و به ورزش تبدیل شده است. به شما می‎گوید که شطرنج به‎عنوان ورزش اشکالی ندارد. پس به این معنا حرف درستی است. در مقاله‎ای هم این مطلب را نوشتم که «فقه سیاسی را سنت تجدید شونده می‎دانیم».امری است که در گذشته ریشه دارد ولی خودش را متناسب با زمان، نوآمد و روزآمد می‎کند و براساس مبانی‎ای که وجود دارد به پرسش‎‎های روز پاسخ می‎دهد.

 علم اصول را میتوان با کمی مسامحه، روششناسی فقه تلقی نمود؛ لذا توسعه در دانش فقه متوقف بر توسعه در دانش اصول خواهد بود. آیا برای تاسیس فقه سیاسی، نیازمند توسعه در دانش اصول خواهیم بود؟ اگر پاسختان مثبت است، نمونه‎‎‎هایی را ذکر کنید؟

اصول فقه، روش تحقیق در فقه و از جمله روش تحقیق در فقه سیاسی هم هست. مسلم است که هرگونه تغییر در روش، تغییر در محتوای دانش را نیز به‎دنبال خواهد داشت. من این تعبیر را قبول ندارم که شکوفایی فقه سیاسی منوط به این امر باشد که در اصول فقه سیاسی، حتما تغییراتی اتفاق بیفتد. نظرم این است که به جهت تغییرات و نوع اصول فقه بستگی دارد. مثلا امام خمینی (ره) در اصول فقه، نوآوری مهمی بهنام نظریه خطابات قانونی داشت که براساس این نظریه، فقه سیاسی بسیار برجسته‎ای را البته  براساس همان اصول فقه موجود ارائه کرد. بنابراین این‎گونه نیست که بگوییم حتما باید تغییری صورت گیرد. ممکن است تغییر در جهتی باشد که ثمراتش در فقه سیاسی به شکوفایی فقه سیاسی منجر شود. ممکن است زمانی تغییراتی در اصول فقه صورت گیرد که برعکس، سد راه و مانع یا کندکننده مباحث فقه سیاسی باشد. بستگی دارد به جهت تغییراتی که در اصول فقه صورت می‎گیرد. به هر حال مسلم است که روش هر دانش، در آن دانش تاثیر می‎گذارد؛ یعنی بنده ارتباط وثیقی بین این دو می‎بینم اما الزاما تغییر و توسعه اصول فقه را بهمعنای تغییر و توسعه فقه سیاسی نمی‎دانم.

 

منبع: هفته نامه پنجره